توجه :
دختری از پسری می پرسید : که آیا اون رو قشنگ می دونه ؟
پسر جواب داد : نه
آیا دلش می خواد تا عبد با اون بمونه ؟
پسر گفت : نه
دوباره پرسید اگر ترکش کنه گریه می کنه ؟
بار دیگه گفت : نه
دختر خیلی ناراحت شد . وقتی که دختر می خواست بره و در
حالی که اشک توی چشماش داشت می گرفت و از چهره اش
جاری می شد :
پسر بازوهای دختر را می گیره و می گه :
تو قشنگ نیستی بلکه زیبایی .
من نمیخوام تا عبد باتو باشم من نیاز دارم که تا عبد با تو باشم.
و اگه تو بری من گریه نمی کنم من می میرم .
می دونی قشنگی راه رفتن زیر بارون چیه ؟
که هیچ کس نمی تونه اشکای تو رو ببینه